تبليغاتX
بانوی هم وطن


بانوی هم وطن
...

 وای بر تو که چه بد عاقبت بودی!

دیدی آقای موسوی

رسیدی به جایی که نباید میرسیدی !

رسیدی به روز عاشورا  و دستت را به خون اباعبدلله آلودی و به خیام حمله بردی ،قرآن را به آتش کشیدی ؛ پرچم منقش به نام زهرای مرضیه و حسین شهید را تکه تکه کردی؛تو و یاران یزیدی ات و سوت و کف زدید

و بر سر عزاداران حسینی سنگ انداختی و آنها را به زیر سم اسبها کشاندی

و آن هنگام که اباعبدلله سخن میگفت هلهله میکردی تا راه صواب و خطا را تشخیص ندهی؛

و همه سپاه کفر حامی توست از آمریکای خونخوار مدافع رژیم آدم کش صهیونیست تا انگلیس که کمر به قتل دینی که ابا عبدالله خون خود و خانوادهاش را فدایش کرد بسته است. حالا تو گمان می بری که میتوانی پا بر خون او بگذاری و بگذری؟!

زهی خیال باطل ..

چه کرده بودی که به چنین عاقبتی دچار شدی؟!چه مال حرامی در انبان شکمت ریخته بودی؟!

پای مجلس فسق و فجور که نشسته بودی؟! چه شد که شدی شمر زمانه!! چه شد که با شمر های زمان و همه اشرار قسم خورده عالم که خون ملتها را می چشند هم کاسه شدی؟!

....

رسیدی به جایی که نباید می رسیدی!

حالا چه تو را از خشم قمر بنی هاشم خواهد رهاند؟

کدام دست میتواند یاریگر دستی باشد که به صورت فرزندان حسین سیلی زد و چادر از سر زینب کشید؟

کدام توبه میتواند اهانت کننده به خون خدا و راه ثارالله را از قهر خدا برهاند؟!

...

وای بر تو که چه بد عاقبت بودی!

چه بد فرجام بود نهایتت که خدا تو را چنان به قعر جهنم هدایت کرد که خود نیز نفهمیدی!

وای بر تو که سگهای منطقه حوواب هم بر تو پارس نکردند تا متوجه شوی!

...

خدایا پناه میبرم به تو از چنین عاقبتی.

خدایا پناه میبرم به تو از جدایی از راه اباعبدلله.

خدایا پناه میبرم به تو از راهی که در آن هم آمریکا باشد و هم انگلیس و هم همه دشمنان اسلام و هم گروهی که خود را مسلمان میپندارند!

......

خدایا پناه میبرم به تو از گاهی که بخواهی کسی را از خود برانی.

  + نوشته شده در88/10/07  ساعت 1:24 بعد از ظهر  توسط بانوی هم وطن 


 نسل باقی مانده اندلسی !..

دلت که از ما نگرفته؟

گرفته؟گرفته هم اگر باشی حق داری.

روی پیشانی ما نوشته نمک نشناس. نوشته بی معرفت. نوشته ..

همه این ها را هم اگر ننوشته باشد کل عالم همین را میگویند. همین که چه مردمی!

نه.. انها همه مردم نبودند بخش غم انگیز ی از ما بودندکه مدتهاست با ما نیستند و خونشان به شراب اندلسی آلوده شده.

تاریخ که یادش نمیرود .. این که جوانان مسلمان را با زنان خراب و شراب آلودند تا غیرت و همیت و شرافتشان را بربایند و بعد بیایند روی جان و مال و ناموسشان چنگ بیندازند و آنها استحاله شده و گنگ حتی توان دفاع از خود  و ناموس خود را نداشته باشند.


از ما دلت نگیرد. ما تا آخرین توانمان در برابر این حیله تاریخی ایستاده ایم و گنگی شراب و گناه را از سر این همراهان فریب خورده دور می کنیم و اگر نخواهند و نشود چه درسی بهتر از این که آنهار ااز خود ندانیم و از خود برانیم.

شاید طبع حقیرشان به مزدور بودن عادت داشته باشد و از رنج و تلاش مداوم آزاده بودن هراس.

مهم این است که ما هنوز روی پاهایمان ایستاده ایم و تاریخ را از بر کرده ایم که شغالان و روباه پیر نیایند برای ما قلعه حیوانات راه بیندارند و درس تحقیر  تاریخی خود(چگونه خوک بودن !) را به ما بیاموزند.!(این درس نوش جان کسانی که مایلند!)

باید مرد بود و از جنگ نرم و سختشان نترسید و با چشم همیشه باز مراقب بود.

کل تاریخ این مملکت را بگردی مگر چقدر مزدور مواجب بگیر بیگانه پیدا می کنی که دو قران شرف ندارند ؟تعداشان آن قدر نیست که بتواند مانع سیل مردانگی و شرف ایرانی هایی با تاریخ چند هزار ساله ایستادگی و سربلندی باشد.(از سارقان منشور کوروش بپرسی(انگلیسی ها) جوابت را میدهند.)


غم انگیز است . غم انگیز است که همین قدر هم که هستندخودشان را ایرانی و باشرف بدانند.

با اینهمه.. واقعیت این است که همیشه زخم خنجر برادر آزار دهنده تر است و آنها در پی جنگ برادری میان ما هستند.

شتر در خواب بیند پنبه دانه!!

خواب خوششان را به گور میبرند حتی اگر دوباره مجبور شویم پای بقیه کوچه های شهر که اسم شهید ندارد نام شهید بنشانیم.

..

سخت است اما حقیقت این است که :

ما در شب تاریخ تا صبح بیداریم.بیدار.

  + نوشته شده در88/09/25  ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط بانوی هم وطن 


 راه من..

.....
  + نوشته شده در88/09/02  ساعت 1:26 بعد از ظهر  توسط بانوی هم وطن 


 دلم میخواد روی پیشونیم بنویسم:


مامان بیمارستانه ..تو بخش سی سی یو..

هر روز بهشون سر میزنم  البته فقط چند دقیقه ..بیشتر اجازه ندارم.

یک هفته  تمومه که دارم درک میکنم ..

طعم تلخ خیلی چیزهایی که متوجه نبودم..

گره ابروی آبجی داداشا باز نمیشه .. گاهی بی هوای هم اشکی میاد و میره ..

اما کسی متوجه نیست. 

مدتهاست دلم گرفته .. رفتم امام زاده صالح. اما باز هم نخواستم خالی بشم.

با خودم لج کردم که گریه نکن. چه دلیلی داره..

از حرم اومدم بیرون .. رفتم سر مزار شهدای گمنام..

در حالی که پلک هم اگر میزدم گریه امونم نمیداد،فقط با شدت لبهامو گزیدم و باز هم تنها با اندوه نگاهشون کردم..

کی میدونه سرنوشت چی براش تدارک دیده ؟این شهدا رفتن .. ما هم روزی خواهیم رفت.

به وصیت نامه ای که از سال 85 تنظیم کردم فکر میکنم. که چقدر خنده داره..

رفقا بدون میل من با خبر شدن و تلفن میزنند و حال و احوال میکنند..

دلم میخواد روی پیشونیم بنویسم:

لطفا کسی با من حرف نزنه.

حتی یک کلمه...

.............

  + نوشته شده در88/08/23  ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط بانوی هم وطن 


 اصلا متوجه تو نبودم


نگاهتو از من دزدیدی..اخم کردی و سرتو کج کردی ..

من که اصلا متوجه تو نبودم اما اینطوری توجهم جلب شد و پرسیدم(از خودم):

این چرا اینطوری کرد؟منو میشناخت؟

نه.. من و تو هم و نمیشناختیم .

شاید داشتی به یه موضوع ناراحت کننده فکر میکردی ..

یا به یه نقطه خیره شده بودی که من مانعت شدم؟ شاید من دقیقا لحظه ای خاص از جایی گذشتم که برای تو مهم بوده بدونی تو اون لحظه توی اون نقطه خاص چه اتفاقی داره میافته..

به هر حال همه اینها که گفتم شاید و ممکنه درست باشه یا نباشه!

مهم اینه که من از تو یه چهره اخموی ..گنده دماغ و ..اینها توی ذهنم موند.

......

زندگی پر از همه این سوء تفاهمات بی ارزش و بیهوده است که تنها اومده تا میون من و تو رو به هم بزنه..

زندگی بر نمیگرده .. با زمان عبور میکنه. من هم عبور کردم و تو اون جا جاموندی..

با یه سوءتفاهم بزرگ تو ذهن من و تو..

......

یکی اما داره نگاه می کنه و با تاسف سر تکون میده و می نویسه..

اینها هم راز بودن را نفهمیدند.

راز در کنار هم بودن را.

 

  + نوشته شده در88/08/05  ساعت 1:35 بعد از ظهر  توسط بانوی هم وطن 


 دوست دیرینه منی هنوز

فاتحه ای چو آمدی بر سر مرده ای بخوان

لب بگشا که میدهد لعل لبت به مرده جان..

سلام دوست دیرینه من..

روز توست ..یادش به خیر .. با بچه ها مینشستیم زیر درخت انجیر حیاط دانشکده و تفال میزدیم..

برای هر کداممان هم از کتاب اسم خاص انتخاب کرده بودیم.. از سکندر تا صبا و ساغر و صنم وو..

هنوز هم که هنوز است یاد تو را در دلمان زنده می کنیم.

...

  + نوشته شده در88/07/20  ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط بانوی هم وطن 


 تنها باید یاد بگیری کبوتر باشی همین..


رفته بودم با کبوترهای حرم عکس یادگاری بگیرم

همه بودند

رفتم همان جای همیشگی کنار جایی که کبوترها دانه میچینند

همان جا که یک آبخوری دارد و گاه و بی گاه بچه ها دست پدر مادرشان را رها می کنند تا بیایندو آب بخورند

یک نمای دور اما رویایی از حرم دارد.

می نشینم روی همان سکوی نامرئی و نگاه می کنم

نگاه میکنم و زمزمه می کنم و میشنوم. از صحن ها آوایی به گوش میرسد و من همراه با آن و گاه در سکوت معنی دارش میمانم که حالا چه بگویم؟

دوست دارم هر ماه ببینمش و تا بین این دیدارها فاصله می افتد بیتاب میشوم ..بیتاب همه این لحظات کوتاه با هم بودن که گمانم زیباترین لحظات زندگی ام خواهد بود.

خیره میشوم به آسمان بالای سرش.. به آدمهای دور وبرش به کودکان شادان و پیرمردان خموشی که قدم هم که میزنند ادب از حرکتشان می تراود

او آن جا نشسته و مهربان است.. و تبسمش جاری است.

من اینها را می بینم.. تجربه نیست یک دریافت پایدار است . چیزی که مرا پابند کرده و همراهی ام می کند..

تنها باید یاد بگیری کبوتر باشی همین..

  + نوشته شده در88/07/04  ساعت 5:33 بعد از ظهر  توسط بانوی هم وطن 


 هنوز خداوند است که حکومت می کند

عبارات امام را درباره روز قدس که می خواندم به خودم گفتم  حاشا اگر کسی اراده خدا را انکار کند.! حاشا از قهر و غضب پروردگار،! آنچنان رسواگر با دشمنان دین خود مقابله میکند که فهم ناقصشان از درک آن عاجز است . روز قدس روز برملاشدن چهره منافقین است. خدایا ما را از راه خود جدا مکن و اگر در سرنوشت ما انحراف از راه خود را دیدی  پیش از رسیدن آن ما را از بند دنیا برهان.

این روزها.. روزهای عبرت انگیز غریبی است." الله اکبر"" الله اکبر"""


از بیانات حضرت روح الله خمینی :

روز قدس روزي است كه بين منافقين و متعهدين امتياز خواهد شد.

 روز هشدار به ابرقدرت ها و تفاله هاي آنان است.

روزي است كه بايد به اين روشنفكراني كه در زير پرده با آمريكا و عمال امريكا روابط دارند، هشدار داد.

هشدار به اينكه اگر از فضولي دست برنداريد، سركوب خواهيد شد!

 ما به آنها مهلت داديم و با ‌آنها با ملايمت رفتار كرديم كه شايد دست از شيطنت بردارند و اگر دست برندارند، كلمة آخر را خواهيم گفت و خواهيم به آنها فهماند كه ديگر رژيم سابق قابل برگشتن نيست و ديگر امريكا نمي‌تواند به اينجا حكومت كند، و ديگر ساير ابرقدرتها نمي‌توانند در اين مملكت حكومت كنند.روز قدس روزي است كه بايد به همة ابرقدرتها هشدار داد كه بايد دست خود را از روي مستضعفين برداريد و سر جاي خود بنشينيد.!!

کی بود می گفت من خط امامی هستم؟

دروغگوی بزرگ و حامیان عالمگیرش! از مدونای متبرک تا شیمون پرز بشر دوست.!!همه در یک صف علیه اسلام و مسلمین منتظر دست خوش سبزها در روز قدس به همه دشمنان امام و اسلام هستند (البته جای ما در دفاع از مردم فلسطین خالی نیست . هستیم به کوری چشم دشمنان اسلام و نفاق را توی صورتشان می کوبیم. از سر صف تا ته صف کفر را در هم میکوبیم" نه با الله اکبری که بی بی سی دستورش را بدهد!! با الله اکبر علی(ع).)

  + نوشته شده در88/06/25  ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط بانوی هم وطن 


 از غربت چه خبر؟


هنوز خبری نیست..هیچ خبری ..

گریه میکنم که چه؟

چند سال است تو را ربوده اند و من در این دنیای مبادی آداب و مدعی حقوق بشر تو را نیافته ام.

شاید در سیاهچالهای پنهان دیگری هستی که نه گوانتانامو است و نه ابو غریب..

هر چه هست برخی از این سردمداران جیره خوار بی ارزش عرب که با شراب و عیش روح و غرورشان را فروخته اند باید بدانند..

باید بدانند .. اف به آنها که مهمان را دعوت کردندو به اسارت گرفتند..

ها.. امام موسی..! حواست هست ؟چمران هم رفته و بچه های یتیم لبنان مامنی ندارند.

کجایی پس؟خدایت کجاست؟ هنوز تو را اسیر می پسندد؟ 

... من با اندوه این رفتن ها چه کنم؟ اگر بودید.. می شنیدمتان.. می دیدمتان .. تو را و مصطفی را..

..حالا اما.. روزها سخت میگذرند.. سخت میگذرند.

...


  + نوشته شده در88/06/08  ساعت 6:40 بعد از ظهر  توسط بانوی هم وطن 


 تقصیر دل من است

سلام

می بینی ....آسمان هنوز همان رنگ است.

شنبه بود..

صبح شنبه ..آمدی نشستی توی ایوان و چشم دوختی به چشم انداز روبروی خانه ات.

همه جا سبز بود و صدای رودخانه از کمی آن طرف تر به گوش میرسید.

باد لابه لای شاخه ها میرفت و می آمد و برگها را می رقصاند..

 چای قند پهلویی که سحر برایت آورد و تو نوشیدی..

همین ها بود که باعث شد نگران نشویم..

از جا بلندت کردیم و نشاندیمت توی رختخواب ..

تو اما خیلی دلت می خواست بخوابی.

سر صبح بود دایی جان.. من باید می دانستم این خواب نابهنگام خواب دیگریست.

من باید می فهمیدم..

....

کوله ات را هم بر نداشتی.. همان که همیشه با تکه نانی وآبی همراه همیشگی مزرعه و تو بود..

پسرک محجوب متقارنت را هم جا گذاشته ای..

همانی که چشمهایش مثل چشمهای تیله ای تو میدرخشد.

تمام شد. تمام تمام.

من اما هنوز خسته ام. هنوز گرفته ام. هنوزحالم سر جایش نیامده.

حالا که همه راز بیماری ات را می دانند .. حالا که رفتنت با غده های خونی سرطان گره خورده .. حالا که دیگر مجبور به پنهان کاری نیستم..

حالا چرا هنوز هم آرام آرام و درون خود اشک میریزم.؟

چرا فریاد در گلو مانده چند ماهه ام هنوز همان جا مانده و مرا رها نمی کند؟

چند روز است نیستی.. میدانم که نیستی.. می فهمم که نیستی..

حالا کنار دست امام زاده صدر الدین خوابیده ای..

و صدای نوحه های شب تاسوعایت لابه لای درختان تبریزی  پیر چون باد برگ ها را این سو آن سو میبرد.

تقصیر کسی نبود.. تقصیر کسی نیست .. تقصیر دل من است که نمیتواند گره خاطراتش را از نگاه رفته ات جدا کند..

..........

به فریاد احتیاج دارم. به نبودن در میان جمع. به گریز  برای درک  امتداد تنهایی بیش از پیش خود..

به این که بگویم....بتوانم بگویم....

خداحافظ .!

  + نوشته شده در88/05/28  ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط بانوی هم وطن 


اراده نیکی کردن ..
این را در کتاب ماجراجوی جوان خواندم و به نظرم رسید خیلی دلچسب است اگر درباره خودت این طور تصمیم بگیری.
قرار است خودم باشم.. بی کلک. بنابر این این جا از دروغ خبری نیست.
بنابراین این کاغذها اگر خط خطی میشوند...تمرین صداقت است. همین.


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

نوشته های پیشین
دی 1388

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

آرشیو موضوعی
متولدين ماه مهر
راه آسمان
آب تنی در حوضچه اکنون
شاعران آبی

پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
گلبرگ
پشت هيچستان
رفقا
دریچه ای به سوی ملکوت
همیلا!
هوراد!
بوطیقا!
گسست!
نیلوفرانه
فرزاد
ایستگاه متروک
فرزادی دیگر..
یاسر
صامدون
لئون
کتاب نیوز
ول شدگان
انسان شناسی
محدثه
گل دختر
قاصدک
مدیسه
یادداشتهای شبانه
لبنان
مطالعه
غدیر
برنامه درسی
انجمن فلسفه تعلیم و تربیت ایران
فلاسفه تربیتی
دانشگاه علامه
مجلات تخصصی

 RSS 

طراحی قالب

POWERED BY
BLOGFA.COM